رفتم...
که برای همیشه گم شوم
وقتی دیدم گوشه ی قلبت نوشته بودی
" اینجا کسی عاشق نمی شود "
من خسته ترین واژه ملموس غروبم
کاش در این فرصت سبز
یک نفر درد مرا می فهمید...
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...
غزلهاي خُرد و خيس و سُرخ هم
ديگر نمي گويند که تو مي آيي
انگار برهوت تشنه شدن ،
انگار پابرهنه دور شدن ،
انگار براي دلتنگي ها تاريخ مصرف زدن ،
عادت تلخ روزگار ماست
اي دريغ از تمام زندگي
عجب رسم بدآهنگي دارد اين دنيا
که مي آيي
لِه مي شوي
و هيچکسي هم نمي فهمد چقدر مظلومانه
شاعره گمشده شهر خودت بودي...
براي پرنده اي نمي تواني
دانه اي خرج کني...
براي دل شکسته اي
نمي تواني
ياس بپيچي
براي دل زخم خورده خودت هم
نمي تواني
لحظه اي ، دل بسوزاني...
اي لحظه هاي لعنتي
کاش صداقت واژه هاي من را
لگد نمي کرديد
مرا رها کنيد
من دلم را خيلي وقتست
به باد داده ام
...

مهربانم
دلنشينم
منم، من، عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان ،منم گرماي عشقت را درون وجودم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم...
شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو را اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من دیوانه ام
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم .... عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق كمي غوغا به پا مي كرد.
من اينجا كنج زندان پر عطش ،پر عشق، يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس، بي عشق، بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز
تو را من
دوست ميدارم...
این منم عاشق ترین معشوقها
شهرزاد بی شهریار شبهای دلتنگی تو
تجسم تلخی از قصه های زندگی تو
تندیسی از معشوق از دست رفته
از عشق سوخته ...
تعبیری جانسوز از ایام فراق و جدایی
پژواکی از فریادهای بی صدا که هیچگاه به گوشت نرسیدند
این منم سبوی ننوشیده ی خرد شده به جرم بد مستی های شبانه ی تو
این منم ...
شهرزاد...
ترنم باران در بغض نشسته در صدای تو که قطره
قطره در گونه هایت جاری شده ام در فراق خودم
بادلی تاول خورده از سوزش عشق
با دیدگانی پر از حسرت از بدرقه ی گامهای تو در هنگام رفتن و آمدن های پر شمارت
این منم در آسمان نگاه تو
هراسان از هراسهای بی زوال تو
قربانی جنگهای بی پایان تو و چشم به راه باز آمدنت
این منم...
که آغو شم را به و سعت عشق گشوده ام
درانتظارحس نفسهایت ازنزدیک
ای همه آرامشم پریشانت نبینم..
چون شب خاکستری سر درگریبا نت نبینم
تکیه کن بر شانه ام ای شا خه ی نیلوفری رنگ
تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم.

من دوستش دارم
اما به کسی نخواهم گفت
حتی خودش...
یک روز شاید برای همیشه بروم
یک روز شاید برای همیشه در خاطرم باشی
و من هرگز کلمهای را بر زبان نخواهم آورد
هیچ یک از آن کلمات عاشقانه را که مردمان روزانه بارها بر زبان میآورند؛ نخواهم گفت
شاید هیچ وقت نفهمی وقتی که مست بودی بوسیدمت
شاید هیچ وقت نفهمی آن شاخهی گل رز وحشی از کجا آمدست
و نگاههای پر از اضطرابم را که با گریز به چشمانت میدوزم
و هرگز آن شب را به یاد نخواهی آورد
هرگز...
و من...
و من دیگر شاخهی گل رز وحشی دیگری را نخواهم چید
و بوسهای بر پیشانی هیچ صورتی....
هنوز هم جوشش خون را درون رگهایم حس میکنم
و هر روز تار و پود قلبم تنگتر میشود
و بغض گلویم را میفشارد بیآنکه جرات کنم بگریم
کاش یک بار به تو میگفتم که چقدر دوستت دارم
فقط یک بار....

