کودک زمزمه کرد:" خدایا!با من حرف بزن"
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید
او فریاد کشید:" خدایا با من حرف بزن"
صدای آسمان خراشی آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:"خدایا !بگذار تو را ببینم."
ستاره ای درخشید اما کودک باز هم ندید.
او فریاد کشید:"خدایا معجزه کن!"
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک باز هم نفهمید.
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت:"
خدایا !به من دست بزن بگذار بدانم کجایی!"
خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید.
اما کودک به دنبال پروانه ای دوید
اوهیچ در نیافت. و از آنجا دور شد
شب بود
ماه پشت ابر نبود
دلي بي تاب بود
آن مرد هرگز نيامد
حتي در باران
آن مرد اسب نداشت
آن مرد سبد نداشت
آن مرد داس نداشت
آن مرد دل نداشت
آن مرد..... مرد نبود...او یک فرشته بود...

قفس
هر چه تنگ تر
. آزادي
. شيرين تر
از آينه ها بيزارم
چرا كه
فرصت ديدن «خودم» را
از من گرفته اند!
ادم بود!
سيب داشت
*
آدم بود
به ديدار حوا امد...
با يك سيب...
وسوسه هاي پي در پي
نگاه رمز الود
ديدگان شرم آلود...
*
با خودش مي گفت:
دل مبند!
*
آدم بود
با يك سيب
...
*
------------
پ.ن : چقدر تنها بود...
وقتی مادر بزرگم می گفت زندگی پر از تلخی ها و شیرینی هاست و روزگار اشک آدمو در می یاره به خیال اینکه داره برای خوابیدنم لالایی میگه چشمامو می بستمو آروم روی زانوهاش می خوابیدم ، ولی حالا دارم کم کم درک می کنم که چی می گفت ....
ـ مواظب دلت باش!
ـ چرا؟
ـ آخه خدا توشه...
ـ آره حتما...خدایی که ...خدایی که امشب با من بود ...با من موند...


