آموختم...
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادر بزرگ آموختم...
من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم...
من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم...
من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم...
من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم...
من گذشت زمان را از چشمهای منتظر آموختم...
من ایمان را از کودکان معصوم آموختم...
و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم...
آدم هایی
که در امتداد آرشیو شلوغ روزگار
فیلمنامه های خود را گم کرده اند...
و به جای بازی اصلی
مدام گریم شان را عوض می کنند...
و نقش های غریبی رقم می زنند...
بدون ِ
متن،
صدا،
نور،
دوربین...
و عجیب اینکه
در کشاکش ممتد صحنه ها
کارگردان توانمند ِ
خویش را
لحظه
به
لحظه،
بیش
از
پیش
فراموش می کنند....
پ.ن.اول:در امتداد آرشیو روزگار، علی الاصول کسی هست...فیلمنامه را مرور باید کرد...
پ.ن.دوم:هزار بار ممنون از همه دوستای خوبم که لطف کردن و اومدن اینجا ،اومدم تا حرف دل رو بنویسم ،هستم و می مونم...



