من و
شب و
تنهایی و
تاریکی و
یک شمع روشن
خدایا!
نکند بادی بیاید

تو همان عابری هستی
که خزان دلم را با گامهایت
بهار عشق کردی
تو تکرار بارانی
و نگاهت تابلوی قشنگ شبی زیباست
که مرا می خواند
به که باید گفت :
" دلم آواره توست "
از یک نمای نزدیکتر
امروز
دلم برای خودم سوخت
خیلی که بخواهم حاشیه نروم...
تازه رسیدم به جایی که تصویر خوابم هم برفک دارد
رسیدن یا نرسیدن
یعنی من
دور نمی زنم
شما چه می دانید؟
گاهی
منفورترین کلاغها هم
گوش خراش ترین آوازشان را با خدا
به جای نماز معامله می کنند
بدون شک خدای من
با همه ی شماها فرق دارد...

رقصم گرفته بود...
مثل درختی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و
خیال و
تنهایی
رقصم گرفته بود
پیرانه سر
دیوانه وار
تنها
و
تنها
رقصیدم
...

