تبليغاتX
ღღ تا بی نهایت ღღ



 

 

 

غزلهاي خُرد و خيس و سُرخ هم
ديگر نمي گويند که تو مي آيي
انگار برهوت تشنه شدن ،
انگار پابرهنه دور شدن ،
انگار براي دلتنگي ها تاريخ مصرف زدن ،
عادت تلخ روزگار ماست
اي دريغ از تمام زندگي
عجب رسم بدآهنگي دارد اين دنيا
که مي آيي
لِه مي شوي
و هيچکسي هم نمي فهمد چقدر مظلومانه
شاعره گمشده شهر خودت بودي...
براي پرنده اي نمي تواني
دانه اي خرج کني...
براي دل شکسته اي
نمي تواني
ياس بپيچي
براي دل زخم خورده خودت هم
نمي تواني
لحظه اي ، دل بسوزاني...
اي لحظه هاي لعنتي
کاش صداقت واژه هاي من را
لگد نمي کرديد
مرا رها کنيد
من دلم را خيلي وقتست
به باد داده ام

...

 

  

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ***دختـــــــر آبادانی***  | 




ღღ تا بی نهایت ღღ