وقتی تماما تاریک هستی و در این تاریکی در زخم و خون خودت می غلطی هر نسیم و هر نور و هر حضوری و هر پنجره ای که گشاده می شود آزارت می دهد ...
باور کن آن جنان با تاریکی و تنهایی آمیخته ام که نمی دانم من جزی از آنم یا او من است!!! پس تمام پنجره ها را رو به من ببند ... تمام پنجره ها و منفذ ها را بر من حرام کن ... بگذار در داغ تنهایی ام ذوب شوم ... بگذار این بغض بی امان را آن قدر با اشک هجی کنم که دیگر نباشد یا شاید هم نباشم ... مهم نیست ... حجم بودن آن قدر سنگین است که این ذوب شدن را ترجیح می دهم ...
تمام پنجره ها را ببند ... من از نور،از نسیم ... من از من خسته ام!
پ.ن: لطفا دیگر این جا را نخوانید... من می نویسم اما شما نخوانید! چون مهمل می نویسم ... گفتید! گفتم خودم هم می دانم! اما من فقط مهمل نوشتن می دانم! شما که مهمل خواندن نمی دانید!!!
پ.ن: چه تلخ که احساس می کنم عطف به ماسبق خواهد شد و کسی موعظه ام خواهد کرد و کسی نگرانی بیش از حد بهش دست خواهد داد و یه سری چیزها و یه سری کارهای کودکانه تکرار خواهد شد...

